محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3763

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« چنين باشد « مرگ مايهء راحت اوست « مرگ بر بندگان مقرر است . » گويد : آنگاه به دو نگريست و گفت : « اى ريش ، چرا در يكى از جنگها مقاومت نياوردى كه پيش روى تو جان بدهيم كه از اين حال كه بدان افتاده اى بهتر بود . » ابو مخنف گويد : يكى از آن روزها حجاج به راه مىرفت ، حميد ارقط ( كذا ) با وى بود و شعرى به اين مضمون مىخواند : « پيوسته براى سپاهى كه سالار آن بود « خندقى مىساخت و ويران مىكرد « و سپاه را تسليم مىكرد « تا بدست وى پراكنده مىشد « فاصله ميان جاى صف و هزيمتگاه وى « چه بسيار بود « مرد جنگ كسى است كه از آن خسته نشود . » حجاج گفت : اين سخن از گفتهء بدكار ، اعشى همدان درستتر مىنمايد كه گويد : « خبر يافتم كه پسر كم يوسف « بلغزيد و بيفتاد و هلاك شد . » حجاج گفت : « اكنون معلوم وى شد كه كى بلغزيد و هلاك شد و دروغ گفت و زبون شد و بترسيد و نوميد شد و شك آورد و به ترديد افتاد . » گويد : حجاج صداى خود را چنان بلند كرد كه هيچكس نماند كه از خشم وى بيمناك نشد و اريقط خاموش ماند . حجاج گفت : « آنچه را مىخواندى ادامه بده ، اريقط ترا چه شد ؟ » گفت : « فدايت شوم اى امير ! حكومت خداى نيرومند است وقتى ترا خشمگين ديدم ، سراپايم بلرزيد و بندهايم از هم فاصله گرفت و ديدم تاريك شد و زمين زير